X
تبلیغات
رایتل

" هویتی نانوشته ! " - وحید کمالی

21 - تیر‌ماه - 1392

گفت : فایده نداره بلند شو بریم ؛ گفتم : کجا ؟

گفت: اداره پناهندگان سلیمانیه دیگه !

گفتم: واسه چی ؟

گفت : تا اسمتو بنویسیم کارت پناهندگی بهت بدن

برق از چشام زد بیرون !

گفتم : مگه اینجا کوردستان نیست ؟!  

گفت : آره کوردستانه ! چطور مگه ؟!

گفتم : دیونه خُب منم کورد هستم . میدونی داری چی میگی ؟!!!

با قیافه مسخره اش گفت : که چی بشه ؟ کم حرف بزن پاشو بریم.

مغزم سوت عجیبی کشید !!!

گفتم : نمی فهمی انگار ؟! درست میگم ؟

گفت :چرا ...کمتر کسی مثل من می فهمه ... !

مونده بودم چی بگم !

یاد وعده و وعیدهاش افتادم که بهم داده بود ...یه هفته ایی کاراقامت که هیچ ،شناسنامه و پاسپورت و همه چی رو برات درست میکنیم ! کارم که از قبل آماده هستش و یه راست میرم سرِ کار ....!

نیروهای اطلاعاتی  ول کن نبودن که ، چپ و راست تلفن میکردن ، گاهی تهدید ، گاهی حقارت ، گاهی از در دوستی میومدن تو ، و خلاصه همه چیم ریخته بود به هم ، حس میکردم که همه چهار چشمی منو می پان ، فامیل و دوست و برادر هم ازم دوری میکردن ، بین خودشون میگفتن طرف خطرناکه ، سیاسیه ، اطلاعات دنبالشه ، اون یکی میگفت : نه بابا خودش اطلاعاتیه و مزدور رژیمه و کلی از این مزخرفات .

گاهی به خودم میگفتم : اینا همون مردمی هستند که تو به اصطلاح برای آزادیشون زندگیتو فدا کردی حالا همین ها مثل لولو خورخوره نگات میکنن و هرچی به خودشون میاد و بیشترشون دارن انجام میدن رو دارن به تو برچسب میزنن .

یکی از دوستامو برده بودن اطلاعات بهش گفته بودن چرا با این یارو میپری ؟ گفته بود خب ما دوستیم ، برادریم سر یه سفره بزرگ شدیم ، تازه طرف داره کارگری و سیمان کاری میکنه برا یه لقمه نون . حالا یه چند سالی گریلا بوده و نبوده ، حالا که داره زندگیشو میکنه اونم با کارگری ! یارو اطلاعاتی بهش میگه خب موضوع همینه ! این آدم با این همه توانایی و سواد و فامیل و ایل و عشیرت بزرگش توی شهر چرا داره کارگری میکنه ؟!!

دوستم گفت : با خونسردی به یارو گفتم : خب اگه براش نگرانید بکنیدش استاندار ، شهردار یا مدیر یه سازمان تا کارگری نکنه ...! چی میخواید از جونش ؟!

بعد از چند سال به قول خیلیها مبارزه و جنگ و مشارکت در سازماندهی های مردمی در کوردستان و تحمل شرایطی که هیچ قلمی قادر به بیانشون نیست به دلایلی که هر وقت خودم تشخیص دادم خواهم گفت ، از حزب جدا شده بودم  و بعد از بازگشت به ایران دستگیر وخلاصه بعدشو دیگه تقریبا باید خودتون بدونید. بازداشت و چهار دیواری تنگ تک سلولی و بازجویی و  دیدن و شنیدن شکنجه های روحی و غیر روحی و صدور حکم دادگاه انقلاب و زندان و محرومیت اجتماعی و ممنوعیت خروج و .... مثل یه مرغ پرکنده تفمون کردن تو جامعه ! .

تازه شروع بدیختیها بود ...

چند سالی با کارگری و بدبختی و محروم بودن از خیلی چیزها تونستم ادامه بدم ولی نمیذاشتن که ، همش تقاضای همکاری ، فشارهای متنوع روحی و روانی و اجتماعی ، هرهفته اعلام حضور و ثبت امضاء ،تهدیدهای مستقیم و غیر مستقیم و مختصر اینکه زندگی کاملا " سگی " بود (البته مثل سگهای خاورمیانه ایی نه سگ های اروپایی و کشورهای قدر سگ دون ) !.

ظهر بود دراز کشیده بودم .اون روز بیکار بودم ، یه اس ام اس اومد ! خوندمش دیدم نوشته :

"سلام به مبارزِ بزرگ ، مانیشت " !

مانیشت اسم یه کوهه در ایلام و لغت واقعیش " مادنیشت " هستش که در زبان کوردی به معنی محل سکونت مادهاست و اسم مستعار من بود توی حزب .

زیر پیام نوشته بود ؛ م . ر

درجا شناختمش ولی جوابشو ندادم ، دوباره بعد ده دقیقه یه اس ام اس دیگه اومد !

چرا جواب نمیدی مانیشت ؟ منم فلانی هم رزمت و چند ساله دارم دنبال شماره ات میگردم و الان با یکی دیگه از دوستان هم دوره مون  در دامنه کوه قره داغ نشستیم و درست جایی هستیم که سنگرهامون بود و خلاصه کُلی تعریف تحریک کننده ...!

براش نوشتم من دیگه مانیشت نیستم ، اون کسی دیگه بود ، من الان خودمم ،فقط خودم !

در جوابم کلی ازم تعریف تمجید کرد و گفت : همه ما و کسانی که اینجایم دل به تو خوش کردیم ، تنها تو نیستی همه چی فراهمه برای یه شروع دوباره و خلاصه اینقدر گفت که مونده بودم چی جوابش بدم !

خلاصه هر جور بود بعد یه مدت یه سر دزدکی رفتم کوردستان عراق پیشش و چند روزی باهاش بودم .همون حرفا ، ما چی و ما فلان و تو چی و تو فلان !

گفتم : باید بهم فرصت بدی چون من درگیر موضوعاتی هستم و تازه ممکنه خانمم رو دیپورت کنند و بچه هم دارم و الان نمیتونم تصمیم بگیرم .بعد چند روز برگشتم . اما خودمونیم اون چند روزه از نوع نگاهش بدم میومد حس می کردم داره برام دونه میریزه و یه جورایی برام برنامه داره ! .آخه جالب بود ازم فیلم میگرفت و حرفهامو ضبط میکرد و گاهی برا توجیه کارش میگفت : اینا تو تاریخ ثبت میشه ... !!

سال بعد یه بار دیگه  اومدم پیشش و با چندتا دیگه از دوستان و هم قطاران قدیمی هم دیدار کردیم و قول همه چی رو بهم دادن ...

تو بیا اینجا همه چی حله ، کار میخوای هست . شناسنامه و پاسپورت و اقامت و همه چی رو برات سریع ردیف می کنیم و اینقدر قولهای قلمبه سلمبه که مار رو از سوراخش میکشید بیرون !

برگشتنی به کوردستان ایران و شهرمون ایلام دوباره اطلاعات و گیر و ... خدا نیامرزه خودتون و رفتگانتون رو با این شغل مزخرفتون ، " اطلاعاتی " !  آخه کسی که یه ذره شرف داشته باشه خودشو میچسبونه به چنین سازمانهایی و نون چنین کاری از گلوش میره پایین و بچه هاشو از این راه بزرگ میکنه ؟!!!!!

بعدش حکم دادگاه و دیپورت خانمم به دلیل ورود غیر مجاز به ایران و به عنوان  قوز بالا قوز یه بچه هم داشتیم .

پیش خودم گفتم یا خانمم و بچه ام باید اینجایی بشن و یا من از اینجا میرم ، اینم به ذهنم رسید خب ایراد نداره اونور که همه چی آماده هستش و سریع هویت و شناسنامه و پاسپورتمون رو میگیرم و میتونیم هرجا دلمون خواست بریم غافل از این که همرزم عزیزمون دوره آشپزیشو پیش همون اطلاعاتی ها گذرونده و با چاشنی استعداد خلاق خودش و همکاراش خیلی حرفه ایی تر از این حرفا کار میکنه !

براش دارم حالا بذا روزش بیاد........؟!

خلاصه دوباره افتادیم دنبال هویتمون که شاید اینبار توی بخشی از کوردستان که بهش میگن کوردستان آزاد پیداش کنیم ، البته اینبار خانوادگی و قاچاقی از مرز پریدیم و بعد از تحمل یه داستانِ غیرمترقبه دیگه در لب مرز که الان نمیگمش و بانی اش هم همون مزخرف دوستمون بود اومدیم اینور .

چند وقتی گذشت و یواش یواش و یکی یکی قول و قرارها مثل حباب ، پَق میترکیدن و فقط زمان اخذ پناهندگیمون که برا هرکسی نهایتا بین یک تا دو ماه طول می کشید هشت ماه طول کشید تازه اونم با هزار مصیبت و خواهش و تمنا و دردسر !.

بقیه قولها رو دیگه خودتون تا آخر بخونید ... !

گفت : بلند شو دیگه داره دیر میشه

با دودلی بلند شدم و دنبالش افتادم و رفتیم دنبال کار اقامت مثلا

تو مسیر بهم گفت : تو میخوای چکار کنی ؟

گفتم : خب همون برنامه هایی که قرارگذاشتیم دیگه مگه یادت نیست ؟

یه نگاه بهم انداخت و گفت : ببین تو میخوای هم کار سیاسی کنی هم زندگی و کار اقتصادی ؟

گفتم : خب آره ...اگه اینجور بشه که عالیه

گفت : نمیشه

گفتم چرا ؟ گفت : نمیشه ، موضوع امنیتیه ، یا سیاست یا کار اقتصادی ، یکیشون !

دوباره خَرمنشانه مثل همیشه باورش کردم بی خبر از نقشه ها و معامله هایی که روی من کرده و به چند جا فروخته منو ....!

سیاست رو انتخاب کردم به خیال اینکه این انتخاب منو در رسیدن به هویتم کمک میکنه اما در حقیقت خواست اونو انتخاب کردم و ...

حالا چهار سال بیشتر از اون روزها میگذره ...دلم میخواد دم ورودی همه مرزهای ورودی به اقلیم کوردستان عراق یه تابلو بزرگ بزنن و به چند زبان وبا حروف درشت درشت روش بنویسن :

 

 " به گورستانِ هویت کوردها خوش آمدید " ...!

یادمه روزهایی رو که با شور و شوق برای رسیدن به هویت واقعی ام وارد فضای مبارزاتی شدم . خوب یادمه تجسم حسی رو که وقتی فکر میکردم یه کارت شناسایی دارم که به کوردی مشخصاتم روش نوشته شده و جلوی واژه هویتش نوشته : کوردستانی !

خوب یادمه دنبال سرزمین و کشور متلاشی شده ایی بودم به نام کوردستان !

حالا چی شد بعد این همه دویدن ؟! تازه من قطره ایی از دریای سعی وتلاشی هستم که قبل از من در این راه شده و درآینده هم خواهد شد.

الانم درکوردستان آزاد زندگی میکنم اما بی هویت ! بی حقوق ، و در مسیر آینده ایی مبهم و مه آلود !

گاهی بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه میرسم که " کورد و کوردستان " نمیتونن یک کشور و یک هویت رو توامان تعریف کنند و اینجور شده که باید یکی از این دو گزینه رو مجبورا پذیرفت ؛

 " نامِ کشور و سرزمین کوردستان اما هویت و ملیت هرچی غیر از کورد  و یا  هویت کورد اما نام سرزمین چیزی غیر از کوردستان " !

چیزی که الان دارم تجربه می کنم و لحظه به لحظه باهاش درگیرم . حالا بگذریم از سایر مفاهیم خیالی و مزخرفی که گریبانگیر من امثال من و احزاب کورد و مردمم شده .

الان کوردستان هستم ولی کورد حساب نمیشم ، مقیم سرزمینی هستم که براش جنگیدم و عمر تلف کردم اما در همین سرزمین هویتم رو ازم گرفتند . بدتر اینکه مهر و برچسب هویت های دیگه رو به من وامثال من میزنند ؛ ترکیه ایی ! سوریه ایی ! عراقی و ...

اونایی که هر چند ماه یه بار مجبورن برن اداره اقامت و بی هویتیشون رو تمدید کنند خوب میدونن چی میگم !

میدونید عمق فاجعه کجاست ؟!

آدم تو آب و خاک و کشور و وطن خودش " پناهنده  " باشه  و هیچ حقوق شهروندی شامل حالش نشه ...!

تصور کن یه شهروند ترکیه ایی تو ترکیه پناهندگی بگیره و یا یه فرانسوی از دولت فرانسه !

نکبت باره و متعفن ، بوی گندش آدم رو فراری میده  

یه قفس از جنس خودت ، قفسی که میله هاش رو از استخوانهای کسانی که جونشون را برای آزادی خودشون و ملتشون و وطنشون  فدا کردن درست درست شده و یه قفل بزرگ به درش زدن که روش برجسته نوشته شده کوردستان !  آره روی قفلش نوشته " کوردستان " .

میدونید نگهباناشم کی هستن ؟ یکیشون همون همرزم خودمه که گاهی ظرفی پر از دروغ و خودفروشی برام میاره میذاره پشت میله ها و میگه کم کم ازش بخور ذخیرمون داره تموم میشه و تو هم که حکمت حبس ابده !

گاهی توی قفسم به کوردستانم ، به کورد بودنم ، به هویتم که همرزم های دروغینم حراجش کردند و به اونایی که دل بستن به امید و آینده ایی روشن فکر میکنم و از خودم میپُرسم ؛ آیا همه چی دود شد و رفت هوا یا باید این راه رو تا آخر رفت ؟

ولی همیشه تو این مواقع یه جمله یادم میاد از یه دوست غیر کوردم که دانشگاه با هم بودیم و اونم دنبال رسیدن به هویت خودش بود. میگفت :

" وحید... !  تو کوردی فکر میکنی پس هویتت کورده و خاک و وطنت کوردستانه نه چیز دیگه، چه نوشته و چه نانوشته"

بعد از حرفش نقشه کوردستان تو ذهنم مجسم شد و همون کارت شناسایی که دلم میخواست !

کوردستان من همیشه سرسبز و خرم آزاده و هویت مردمش کوردستانی و کورده ،پرچمدار صلح وآرامش و دوست دار همه هویتها .