X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

" توبه ملی " ! -- وحید کمالی

21 - تیر‌ماه - 1392

کمی دلهره داشتم ، نه به خاطر اینکه چی بنویسم بلکه به خاطر اینکه چطور بنویسم ؟!

چون فکر می کنم فضایی که من و امثال من درش زندگی می کنیم بی شباهت به خیالبافی ها در مورد عالم برزخ نیستش ! تو این فضا یه روز بزرگی یه روز کوچیک ، یه روز قهرمانی یه روز بُزدل ، یه روز سردار ملی هستی و یه روز خائن به ملت   

، یه روز همه دوسِت دارن و یه روز ازت متنفرند ، خلاصه عین سوپاپ موتور ماشین هی بالا پایین می کنی . همه اینجورن ها ! ، فکر کنم اگه مشاهیر عالم هم یه چند صباحی توی این فضا بودند فاتحشون خونده شده بود و تعدادشون کمتر از اون چیزی بود که الان داریم . خدا رو شکر که اونا اهل برزخ نبودند !

ازشما چه پنهون بین دوستایی که با هم نداریم به شوخی به این فضا می گیم دنیای " گُرز تاشی " (گُرز تراشی ) و سلسله مراتب هم درش تعریف شده مثل : ابَر گُرز تاش ، گُرزتاش یکم و ... !

یاد " حزب خَران " افتادم و گفته اخیر دبیر کلّشون که گفته بود : اگه برا مجلس انتخاب بشم حسابی با جفتک به میز و صندلیهای پارلمان خواهم کوبید ..ها ها ها  ! 

خلاصه ...نوشتم ، اینم رو همش ، به قول یه ضرب المثل کوردی؛ " بەرخی  نێر  بۆ  سەر بڕینە " یعنی : برّه  نر برا سر بُریدنه ! منم یکی از گوسفندهای نرِ این گله ی بی چوپانم !

 خیلی وقت بود ندیده بودمش و دلم هی به یادم میاورد که بابا یه رفیق داری که من دوسش دارم ، به خاطر منم شده یه سر بهش بزن . آخرش به حرفش گوش کردم و یه سر رفتم پیشش . تو مسیر داشتم افکارمو آماده می کردم که تو مدت چند ساعتی که پیشش هستم چطور کمی شادش کنم و بعد این همه مدت  لحظاتِ خوشی رو با هم داشته باشیم ، آخه می دونید این دوستم از اوناست که آدم میتونه همه دردها و دربدریهای یک ملت رو در همه ابعادش تو زندگی و چهره اش ببینه ، بی اغراق می گم هروقت باهاشم انگار با تمام مردمم هستم ، مردمی که چهره هرکدومشون مثل چهره ی یک ملته !

با قیافه همیشگیش اومد در رو باز کرد و بعد از کمی خوش و بش رفتیم نشستیم تو خونه ی کوچولو ، کرایه ایی ، ساده ولی پر از احساسش ، خونه ش همون بوی قبلیشو می داد ، همه چی سرجاش بود و چیزی بهش اضافه نشده بود .همون وسایل ، همون چیدمان ، همون بی آلایشی ومهمتر از همه بوی خونه اش بود که تغییر نکرده بود. یاد بوی مادر بزرگها افتادم که همشون بوی گل میخک میدادن ! مردمانی با یک بو ! شایدم حکایت از یکرنگیشون بود ! آره ،هوای داخل خونه ش بوی خاصی میده ، چطور بگم ؟! با تمام ثباتی که درش وجود داره ولی حس میکنی کنار دهانه ی  یه آتشفشان فعالی و پرتاب گدازه های سوزان  رو به اطراف می بینی . انگار خونه ش  کانون جدال خیر و شره ! در یک زمان همه چی هست و هیچی نیست ! سبک چیدمان وسایلش هم میشه گفت فرا کوبیسمه ! یعنی اگه زیاد سر و گوشت بجنبه و حرکات غیر عاقلانه بکنی ممکنه یک کمد رو سرت خراب بشه و زیر آوار بمونی ، عین داستان کارتون " آقای هوپی "  !

کسایی که باهاش رابطه نزدیکی دارن حتما اینو فهمیدن و میدونن که بدنشم بوی غلیظ مبارزه میده !

یه خط به خطوط پیشانیش اضافه شده بود ولی هنوز به عمق وطولِ کافی نرسیده بود و معلوم بود داستانی ، دردی و یا دوره ایی در زندگیش در حال تکوینه و به ثبت نهایی نرسیده !

چرا باید از این دردها بگم نمیدونم ؟! چرا مردم آب و خاک من باید همیشه رنج بکشن ؟! چرا باید زندگیمون همیشه رو آب و آتیش باشه نمیدونم ؟!

به نظرم همه از بالا تا پایین حالا فرقی نداره پولدار یا بی پول ، مالک و بی ملک ، دیندار و بی دین همه ویرانند ، سخته کسی رو پیدا کنی شاهنامه ایی از درد تو دلش نباشه !

همه داریم تلاش می کنیم که آزاد باشیم و تو یه جامعه سالم زندگی کنیم حالا هرکی به وثق خودش وبه روش خودش . مثل مرض شده تو جونمون و خوره مغزهای فلاکت زده مون .یه چیز خیلی فکرم رو مشغول میکنه و هرچند سئوال در ظاهر ساده ایی هستش ولی هنوز جوابی قانع کننده براش پیدا نکردم .

میدونید ؛ همیشه به خودم میگم چرا مردم من از آزادی محروم هستند ؟! چه چیز باعث میشه مردم دیگه میخوان مردم منو به استثمار بکشند و همه چیشون رو نابود کنند ..." مگه فرهنگ و زبان و هویت مردم من چه ایرادی داره ؟! " تازه اگر هم چیزیش بد باشه چرا دیگران سعی نمی کنند با ملایمت و دوستی مردمم رو کمک کنند ؟! چرا قتل عامشون می کنند ؟ چرا حق حیات بهشون داده نمیشه و همیشه حاکمان سعی کردن بیشتر بهشون ظلم کنند ، بیشتر ازشون بکشند، بیشتر محرومشون کنند ؟!

گاهی وقتی تو چشمای دختر سه ماهه ام نگاه می کنم همون چیزی رو می بینم که تو چشم بچه های ملت های  همسایه ام هست . فرقی با هم ندارند همشون پاک و معصومند . صادقانه میگم ؛ " فرقی ندارند ".

زمان بمباران شیمیایی حلبچه و عملیات پاکسازی نژادی بعثیها علیه مردم کورد اونجا نبودم ولی عکس ها و آمارش رو دارم .فکرشو بکنید یهو پنج هزار آدم از نوزاد گرفته تا جوان و پیر مثل برگ خشک درخت به زمین ریخته میشن یا چیزی بیش از دویست هزار نفر انسان رو زنده به گور و مفقود الاثر کردن می دونید یعنی چی ؟!

یه دوستم که خانواده ش تو جریان عملیات انفال کلا از بین رفته بودند می گفت : یادمه تریلی هایی که تانکر حمل سوخت 30 هزار لیتری روشون نصبه آورده بودند و مردم رو به زور دریچه کوچیک بالاش مینداختن داخلشون تا پرُ پُر می شد  بعد درشو محکم می بستند و می بردن تو صحرا و چاله های  بزرگی رو با لودر می کندند و تانکر رو میذاشتن توش و روش خاک می ریختند . و یا گروه گروه آدمها رو تو چاله مینداختن و زنده زنده خاک روشون میزدن !.

دارم به این فکر می کنم آدم چه ذاتی داره واقعا ؟! کاش اونایی که این کارا رو می کنند فقط چند ثانیه خودشون رو جای اون آدمهای توی تانکر بذارن ...به نظرتون چهره بچه ها تو اون تاریکی چه شکلیه ؟! معصومه نه ؟!  تُف  به شرافت و به دین و مذهب و مرام متعفّنتون ......... !

حتما هزار سال دیگه وقتی باستان شناسهای نسلهای آینده این تانکرها رو پیدا می کنند ممکنه بشینن و پیش خودشون کُلی نظریه پردازی کنند و فکر کنند که آره هزار سال پیش بشر اونقدر پیشرفته بوده که  برای حمل و نقل آدمها از تانکر استفاده می شده !

کنارش نشستم و شروع کردیم به بحث و از خیلی چیزا گفتیم . از کتاب ، رویدادها ، اخبار مختلف ، سیاست ، خانم بازی ، موسیقی ، خاطراتمون ، آینده مون و خیلی چیزا،غیبت خیلی ها رو هم کردیم و دلی از عزا درآوردیم ! اما یه چیز مونده بود که نه من و نه اون یا نخواستیم یا نتونستیم چیزی درباره ش  بگیم و چون من و اون به هم نگفتیمش به شما هم نمیگمش ...شرمنده دیگه ! البته به وقتش بهتون میگم که چیه !

داشتم بهش فکر می کردم ، به توانایی هاش ، به تخصصش ، به دانش ارزشمندی که داشت و اینکه اگه این آدم یه نفر " کورد " نمی بود شاید به کجاها که نمی رسید ؟ اما اسیر شده بود مثل هزاران نفر دیگه از نسل و نژاد خودش . راستش به این فکر نکردم که اسیر سیاست های کثیف حاکمان شده ! ، نه اصلا ...راستش بیشتر فکرم به این سمت رفت که این آدم اسیر نا آگاهی مردم خودشه ، اسیر همون فضایی که گفتم ، بیچاره اینم تو برزخ متولد شده بود دیگه !

همزمان و توی شهر دیگه و همون لحظه دوتا خانم شاعره کورد داشتن آرایش می کردند و دستی به سر و صورتشون می کشیدند.یه خانوم هم با دوتا دخترش که به زور و اصرار خودشو بیوه کرده بود و از دست شوهر معتادش فرار کرده و با تحمل هزار بدبختی و پناه بردن به هر کس و ناکس و تحمل تیر سوزان هزاران نگاه شهوانی و شاید هم همبستری اجباری به دور از چشم دختراش تونسته بود بیاد اینور مرز و دربدر " شهر گرگها " شده بود ...بیچاره دخترای بی خبر از دامهای تنیده شده  پیش روشون !

آرایش و انتخاب پوشش که تموم شد یکیشون گفت : مال خودمه حالا نگاه کن ببین چطور با یه نگاه یا یه عشوه زانوهاش رو سست و خم می کنم ! من می خوامش و فقط برای خودم می خوامش ، نباید مال کس دیگه باشه ، می خواد رهبر فلان حزب هم باشه یا ....!

دوستش خشکش زده بود ، انگار تو کلاس آموزش عشوه و نحوه اسیر کردن آدمها بود .یاد شعرهای حماسی دوستش افتاد که در مورد آزادی و سرزمین و دردهای ملتش گفته بود و باهاشون گوش همه رو کر می کرد. براش جالب بود و البته فکر می کرد که " عشوه و ناز و شهوت شیطانی پنهان زیرپوشش شعارهای خاص و عام پسند هم بخشی از مبارزه برای ملتشه ! "

اینجاست آدم یاد نگاه معصوم اون بچه ها میفته که کله هاشون زیر زنجیر تانکهای بعثی ها و( به گفته بعضیها سازمان مجاهدین )  یکی یکی می ترکید و مغزشون متلاشی می شد.این خانم شاعره هم شاید از قماش همون انسان نماها بود ولی در رنگ و پوست دیگه ، حرصش برا به اسارت درآوردن سرمایه های فکری مردمش کمتر از عطش دیگران برای به اسارت درآوردن مردم و سرزمینش نبود ، سربازی بی نام و نشان بود درکالبدی لطیف و فریبنده که می تونست ذهن صدها جوان رو به خودش مشغول کنه و خواب و خیالشون رو به آتیش بکِشه .خُب البته مهم اینه که خودش مطرح بشه و کسی رو که می خواد تصاحب کنه !

 تازه مظلومیت مردمش هم بهترین سوژه برای بالابردن تیراژ کتابها و شعرهاش بود !.

بگذریم خیلی از مردها هم همینن ، شایدم بد تر ، دارم به خودمم فکر می کنم ها !

یه وقت یه جایی بهمون می گفتن : "یه عشق آزاد و زندگی آزاد در یه سرزمین آزاد ممکنه " !

یه چایی برام آورد و دوباره شروع کرد به صحبت کردن ، اما همش نگران اون زن بیوه و دختراش بودم ، تو میگی یه جوری سامان گرفته باشند ؟! به خودم گفتم خدایا تا روی پای خودش می ایسته چند بار باید تنش رو در اختیار امتیاز دهنده ها بزاره ؟ حتما پیش خودش اینجور فکر میکنه که مجبوره تن خودشو قربانی نگاههای شهوانی به تن دختراش بکنه وآتیشی رو که می خواد تن دختراشو بسوزونه  به جون بخره  !  

گفت : چاییت سرد شد بخورش دیگه ، اگه سرده تا عوضش کنم ؟

گفتم : نه خوبه می خورمش چایی داغ دوست ندارم .

گفت : خُب برنامه ات چیه ؟ می خوای چکار کنی؟

گفتم : واسه چی ؟

گفت : برا همه چی !

گفتم : فعلا که دارم می گذرونم .کار و خونه و در کنارشم کارهایی که علاقه دارم .

گفت : چرا نمیری سرجای خودت بشینی ؟

کمی تعجب کردم و به خودم گفتم مگه کجا نشستم که جای من نیست ؟!

گفت : منظورم اینجا نیست درکل دارم میگم

گفتم : نمیدونم ، چی بگم ؟ مگه سرجام نیستم ؟!

منم مثل همه دارم این شرایط رو تحمل می کنم و همه چشم دوختیم به آینده ، تازه مگه تو سرجای خودت نشستی که اینو به من میگی ؟!

با آرامشی مملو از خشم تو چشام نگاه کرد و گفت : من درست سرجای خودم هستم و دارم کاری رو که باید بکنم انجام میدم !

حس کردم خیلی وقته فاتحه خودشو خونده و یاد گوسفند نره افتادم!

مطمئن ترین نگاه تو تمام زندگیم  رو تو چشماش دیدم ، نگاهی که با همه ی نگاهها فرق داشت !

درست عین قاطعیت نگاه حسن صباح وقتی تو چشم فدایی هاش زل میزد!

گفتم : ببین اینی که جلوی تو نشسته میدونی کی و چیه ؟

توقع داشتم بگه نه ولی گفت : آره می دونم کیه و چیه !

تو دلم دست به دامان خدا شدم . خدایا خودت به خیر کن

دست نوشته هاش گوشه و کنار اتاقش پخش بود . رو هر برگه گوشه ایی از دردهای مردمش به چشم میخورد !

رو یکیشون با خط درشت نوشته بود :  " شایسته سالاری " !

مبایلم زنگ خورد ، پسرم دیار بود . گفت بابایی کجایی ؟

گفتم : بابا کار دارم میام عزیزم ، چیزی میخوای ؟ گفت : ما همه خونه ایم می خوام تو هم باشی ، همین !

گفتم : یکی دوساعت دیگه میام .گفت پس وقتی اومدی یه چیزایی برام بیار ، چیزایی که خوشمزه باشن . گفتم : باشه

یه لحظه فکر کردم پسرم هم بهم میگه " سرجای خودت نیستی " !

گفت : وظیفه و تخصص من اینه که آدمها رو سرجای خودشون بذارم .

یاد شطرنج بازی کردنش افتادم و اینکه حتما در طول روز سعی میکنه کمی شطرنج بازی کنه البته اگه هم خونه عاشقش بذاره !

پسره دهن همه رو سرویس کرده با این عشقش ! گاهی دلم میخواد یه مشت محکم تو دهنش بزنم تا شاید به خودش بیاد !

امیدوارم طرفش از اون زنهای متصاحب نباشه، چون یکی از مهرهای شطرنج از جای واقعیش برداشته میشه و شاید از بازی حذف بشه !

فکرشو بکنید امیدهای یک ملت دارند قربانی شهوت می شن !باید از کی تنفر داشت ؟ از خودی یا غیر خودی ؟!

چاییم اینقدر سرد شده بود که نمیشد خوردش ولی وانمود کردم با اشتیاق دارم می خورمش و همزمان به لغت شایسته سالاری فکر می کردم .

گفتم : یعنی چی ؟

گفت چی یعنی چی ؟!

گفتم : اونی که روی اون کاغذ نوشته شده ؟ " شایسته سالاری " دیگه ؟

گفت : یعنی همه چی !

یعنی اینکه هرکی جای واقعی خودش باشه ، یعنی حرکت به سوی یه جامعه سالم و استاندارد و کلی لغت های قلمبه سلمبه که راستش نصف بیشترشو نفهمیدم ! .

وقتی داشت برام شایسته سالاری رو تعریف می کرد انگار تنم رو می تراشیدن و احساس ناشایسته بودن تمام وجودم رو گرفته بود !

درست مثل یه درخت جوان بودم که یکی با قیچی باغبانی داشت حرسش می کرد و به اندازه واقعی و مناسب خودش درش می آورد. حس کردم درد زیادی داره اما خب حتما درخته از این موضوع ازهمه نظر سود زیادی میبره و مراحل رشدش رو به درستی طی می کنه و البته ثمره و سایه ی این جور درختی خوردن و نشستن هم داره!

یه دفعه حرفشو قطع کرد و گفت : بعید میدونم بفهمی !

یه لحظه خودم و همه مردمم و آب و خاکم رو در تباهی مطلق دیدم ، حس کردم زیر آوار جهالت داریم له می شیم ، درست مثل عکس به اصطلاح مشاهیری که لابلای صفحات کتابهای تاریخی سرزمین و مردمم له شدن !

دلهره ها و اضطراب بیوه و دختراش با صدای موذن و غروب غم انگیز شهر گرگها در هم آمیخته شده بود !

ملودی مرگ متولد شده بود !. اینبار قرعه به نام سه گوسفند ماده افتاده بود !  " مرگِ توامان بکارت ، معصومیت و مادر بودن "!

نعش گندیده ی حقیقت ، کودِ پویایی ناپاکیها شده بود !

میدونی چی دلم رو خوش کرد ؟!

اینکه در این بازی برنده ایی وجود نداشت !

گفت : کاش میشد توبه کرد !

گفتم : توبه از چی ؟!

گفت : به نظرت مردُممون میتونن یه روز رو به نام " توبه ملی " تعیین کنند و یکصدا فریاد بزنن ؛ " توبه از هرچی ذلالت و زیر دستیه " ؟

ترس ورم داشت ، " توبه ملی " ؟!

تاریخ بعضی ملت ها یادم اومد ، تاریخی که پُر از توبه ملی بود اما حس کردم تاریخ مردم من یه صفحه کم داره !

هوا داشت تاریک می شد ، عین تاریکی داخل تانکرهای حمل انسان !

گفت : چرا بلند شدی ؟ بیشتر بمون ؟

گفتم : تو رو نمی دونم ولی نه من ، نه اون بیوه با دوتا دخترهاش و نه اون خانمهای شاعره و میلیونها نفر دیگه جای خودمون نیستیم !

گفت : بیوه و دخترهاش ؟! شاعره ؟! منظورت کیه ؟!

گفتم : همون هایی که تو به خاطرشون ، شایسته و درست سرجای خودت ایستادی !

گفت : پس تو هم میخوای توبه  کنی ؟

با کمی حالت خجالت گفتم : تنهایی بیهوده س ، یه فکری کن همه توبه کنیم !

تو مسیر خونه همش گوشه و کنار خیابون رو دید میزدم ...نمیدونم دنبال شهوت بودم یا توبه !