X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

" دیازپام " ! - وحید کمالی

21 - تیر‌ماه - 1392

داشت جلو هممون  می آمد و می رفت ، بی تابی از سر و صورتش می بارید ، چهره اش برافروخته شده بود، گاهی سرش رو می کرد توی دستاش و  با فشار سعی می کرد خودشو آرام کنه ، خانومش یکی دوبار با لحنی آمیخته با کنایه بهش گفت : بفرما بشین آ حسین ؛

چایی میل داری ؟ 

 

رفت سمت دیوار ، انگار می خواست چیزی روش بنویسه ! زل زده بود به دیوار صاف و سفید !

من چار چشمی می پاییدمش اما خب مجبور بودم حواسم به بقیه مهمونها هم باشه و یه موقع در پذیرایی چیزی کم و کسر نیاد چون از راه دوری اومده بودن ، حداقل 700-800 کیلومتر مسیر و تحمل دهها بازرسی داخلی و مرزی و برون مرزی و ...

یهو برگشت و با لحنی که تو تمام عمرم فقط اون لحظه دیدم گفت : چهار صد ساله کلاه سرمون گذاشتن و یه دفعه متوجه حضور ما شد...!

همه صحبت ها همزمان قطع شد ولی هیچکی هیچی نگفت !

عدد "چهارصد" منو یاد صفویها و عثمانیها انداخت !

وقتی نصف مسیر رو بریده بودن کارگزار موسسه مون بهم گفت : بگو برگردن !

بدون هیچ تردیدی تو دلم بهش گفتم : خیلی بی شرفی ! از نگاهم به چشمای حیزش حرف دلم رو شنید !

بی هیچ چرایی رفتم دفتر کار خودم و نشستم پشت میز و سعی داشتم خودمو کنترل کنم .

نیم ساعت بعد اومد توی اتاق کارم و گفت : من جدی گفتم ،بهشون بگو برگردن چون نمی تونیم هزینه های هتل و اقامتشون رو تقبل کنیم ، بودجه امون کمه !

گفتم: بشین

گفتم : مگه چقدر هزینه میخواد ؟! پانزده روزه ازشون دعوت رسمی کردیم و الانم تو مسیر هستن و رسیدن نزدیکی های سنندج ، میدونی از خوزستان تا سنندج چقدر راهه ؟! تازه مگه تو جلساتمون در مورد همه چی و تعداد مهمان ها و اینکه کی باشند صحبت نکردیم و تصمیم دسته جمعی نگرفتیم ؟!

امکان نداره اینو بهشون بگم . اگه فرش زیر پامو فروختم باید بیان.

هیچی نگفت ، ولی حس کردم در مورد نقشه هایی که تو خیال خودش کشیده و مهمون های لمپن و مبتذل گرایی که برای ساعات خارج از افتتاحیه دعوت کرده نگران شد چون باید هزینه هایی رو که صرف عیاشی می کرد برا اقامت مهمون ها خرج کنه .

یاد روز اولی افتادم که باهاش آشنا شدم و توی اون جلسه بهش گفتم : اگه موضوع جدّیه من هستم وگرنه حقیقتش حوصله کارهای فانتزی رو ندارم و اونم با صلابت عاریه ایش گفت : ما هم کار غیر جدی انجام نمی دیم !

می خوام یه چیز رو اعتراف کنم که دو سه روز پیش یکی از دوستانم بهم گفت .

گفت : وقتی می نویسی از خودتم انتقاد کن ، حالا می کنم  هرچند هیچوقت سعی نکردم از خودم دفاع کنم . آره تقصیر خودم بود که زیادی براش احترام قائل شدم و سعی کردم تا دوستانه و صادقانه کمکش کنم .همه چیزم رو براش رو کردم حتی وارد دنیای خصوصی همدیگه شدیم و " خیلی راحت دستشو گرفتم و روی نقطه ضعفهام گذاشتم " و البته اونم از روی نادانی و تازه به دوران رسیدگیش و اینکه فکر می کرد این کار کلاس داره و فرهنگ مدرنی هستش همه چیشو برام رو کرد . توی یکسال اینقدر به هم نزدیک شدیم که به قول عامیانه فقط ناموسمون از هم جدا بود .

" یه قابلمه بزرگ از فضولات برا خودم پخته بودم و یکسال هم مونده بود و حسابی جا افتاده بود و حالا وقت خوردنش بود " !

آ حسین اومد کنارم نشست ، بیتابی از سر و صورتش می بارید ، انگار اصلا یادش نبود که کجاست و خونه کی هستش و چه میکنه ! قبلا چند تا کتاب در مورد لورها نوشته بود ، چند جلد کتاب شعر لوری هم داشت که به لهجه لوری بختیاری  نوشته بود و اتفاقا از هرکدام یه جلد رو به من هدیه داد . توی یکی از کتاب های شعرش که اسمشو " کُهبونگ " به معنی " انعکاس صدا " گذاشته بود چند نکته جالب دیدم که اومدنش به کوردستان و سلیمانیه همشون رو نقض می کرد .

توی کتابش از واژه هایی به نام " پیا " ، " پاچَمبری " ، مراسم " اسب و کُتَل "، " بنار" و چندتای دیگه که الان یادم نیست یاد کرده بود و با نوعی افتخار سوار بر غرور توضیح داده بود که این واژه ها خاص مناطق بختیاریه و در بین اقوام دیگه استفاده نمیشن، اما حالا فهمیده بود که در سایر مناطق زاگرس و بین مردمان لک و کلهور و جاف و گوران و سوران و کرمانج هم از این واژه ها استفاده میشه و اتفاقا به همان معنی  هم به کار میره که بختیاریها ازش استفاده می کنند ! اما با تفاوتهایی بسیار جزئی ؛" پیاو" ، " چَمَری یا چَمَرانه " ، " اسب و کُتل " ، " بنار " و ...

وحشتناکه وقتی آدم میبینه در مورد چیزی متعصبانه قضاوت و پیشداوری کرده و بعد میفهمه که اشتباه کرده ، بدتر اینکه اون موضوع رو نوشته باشه و در میان مردم منتشرش هم بکنه ، درد بدیه تعصب !

دغدغه هاش از وقتی بیشتر شده بود که چند باری هم به بازار رفته بود و تابلوهای روی در و دیوار مغازه ها و ادارات و ... رو هم که به زبان کوردی نوشته شده بودند دیده و خونده بود ، اسم کوه های کوردستان و....

 تیر خلاص هم وقتی بهش خورده بود که از پسرم دیار که اون موقع کلاس دوم دبستان بود خواست که کتاب های درسیشو بیاره نشونش بده . وقتی کمی لابلای کتاب ها به خصوص کتاب کوردی رو گشته بود و واژه ها رو خونده بود دیگه جریان خونش قطع شده بود و خون به مغزش نمی رسید !

یادمه اون روزی که داشت کتاب ها رو زیر و می کرد نفسش داشت تند می شد ، باور می کنید اگه بگم چند بار با دستاش محکم کوبید تو سر خودش ؟!

از اون روز دیگه حداقل نیمه ی باورهاش باطل شده بود ، باورهایی  که به قول خودش همیشه سعی کرده بود به مغز جامعه تزریق کنه  و تا حدی به این نتیجه رسیده بود که حرفهایِ منِ  لور که هم تبار خودش هستم  بیشتر به واقعیت نزدیکه ، چون اوایل فکر می کرد می خوام کلاه سرش بزارم و  حرفهایی که در مورد یکی بودن لورها با سایر اقوام ملت کورد براش می زنم از روی مصلحت و منفعته و من از این قضیه سود شخصی می برم .

یواشکی سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت : قرص آرام کننده چی داری ؟ اول کمی جا خوردم ، یه لحظه فکر کردم نکنه طرف آره .... ! بعد گفتم خب شاید سر درد داره .

گفتم : چه قرصی می خوای ؟

گفت : هرچی باشه ، یه چیز آرامبخش ...دیازپام ضعیف داشته باشی خیلی بهتره می خوام کمی آرام بشم و امشب راحت بخوابم .

خواستم بلند بشم گفت : الان نمی خوام بزا موقع خواب ، می ترسم امشبم خوابم نبره !

اینقدر مهمان نواز بودم که خبر نداشتم بیچاره چند شبه خواب به چشماش نرفته !

به لهجه کوردی ایلامی به خانومم گفتم :

خانم ئه لس نام  ده رمانه یله  بپشکن بزان قورس خاو دیریمن ؟

روی تابلوی کنار جاده هم  از لغت پشکنین استفاده شده بود !

اینم تعریف کنم دوباره برمی گردیم خونه .

داشتیم از سلیمانیه به سمت شهر تفریحی دوکان و تفریگاهای دیدنیش می رفتیم ، جاده دوبانده بود و کفی حدود 90 تایی سرعت داشتم ، آ حسین بغل دستم نشسته بود و داشت با اشتیاق تمام به بیرون نگاه می کرد ، یه جوری نگاه می کرد که آدم فکر می کرد بعد از سالها برگشته به زادگاهش و هزاران خاطره از این مسیر داره ! انگار داشت تو دلش به خودش میگفت : " همه جای زاگرس سرای من است " !

یهو گفت : وایسا خوارزو ، وایسا !

گفتم: چی شد ؟!

گفت : میگم وایسا

کشیدم کنار و وایسادم . گفت : دنده عقب برو تا پیش اون تابلو که ازش رد شدیم !

ابری از علامت سئوال و تعجب رو سرم درست شده بود اما هیچی نگفتم و یواش یواش از کنار جاده برگشتم تا پیش تابلو ، طوری که تابلو خونده می شد . تابلوی راهنمایی بود کنار جاده .

گفتم : چیه آ حسین ؟

گفت : چی نوشته روش برام بخونش !

گفتم :" نوشته " خالی  پشکنین " ، چطور مگه ؟

گفت : معنیش چیه ؟

گفتم : یعنی " نقطه تفتیش " !

از ماشین پیاده شد و رفت جلو تابلو وایساد و با دوربینش یه عکس ازش گرفت !

نمی دونم توی این سرعت چطور تونسته بود این لغت روی تابلو رو ببینه ؟!

وقتی برگشت به شوخی بهش گفتم : آ حسین یه ربع عقب موندیم از مسیر .

گفت : نه عزیزم 50 سال جلو رفتیم !

گفتم : یعنی چی ؟

گفت : این نوشته به زبون ما بود ، ما بختیاریها هم همینو می گیم !

تو دلم گفتم : خدایا بخیر کن !

تو مسیر به این فکر می کردم که وقتی کسی واقعا تشنه وعاشق هویتش باشه و  دنبال اصل و اصالتش می گرده اینقدرحواسشو متمرکز و هشیار می کنه که میتونه سوار بر ماشین و تو سرعت 90 کیلومتر در ساعت هم  تیکه های هویتش رو از گوشه کنار پیدا کنه !

خانومم برگشت و به کوردی کرمانجی بهم گفت :

وحید ؛ دِ ناو  ده رماناندا  دیازپام  نینه ، بنیره  حه به کی  دن  ناخوازه  ؟

یعنی توی داروها دیازپام نیست ، ببین قرص دیگه ایی  نمی خواد ؟

گفتم : آ حسین متاسفانه آرام بخش نداریم ، قرص دیگه ایی نمی خوای؟ میخوای برم برات از داروخانه بگیرم ؟

گفت : نه خوارزو جون ، نیخام !

یه هفته ایی خونمون بودن و هر روز تیکه های بیشتری از هویتشو ازلای کتابها و روی تابلوها و مسیر خیابونها و گفتگوهاش با مردم پیدا می کرد . مراسم افتتاحیه که تموم شد و چند ساعتی قبل از رفتن بهم گفت : وحید گفتی جمعیت لورها و لک ها توی عراق و اقلیم کورستان چقده ؟

گفتم : قبلا چیزایی رو که میدونستم بهت گفتم که ! لَک ها و لورها بیشتر تو استان های دیاله ، هولیر ، کرکوک و ...هستند و اگه اغراق نباشه با اونایی که تو بغداد و جنوب هستن حدود دو میلیون نفری هستند .

گفت : یعنی توی این دو میلیون نفر کسی دیگه نبود که به عنوان مدیر اجرایی موسسه ایی که به نام ما زدن تعیین بشه ؟!

گفتم چطور مگه آ حسین ؟!

گفت : هیچی خوارزو سفر آخرم بود ! هفت شبه نخوابیدم ، یه دیازپام هم بهم ندادی !

بذا برم ببینم چه گِلی می تونم به سر این چهار صد سال بی خبریمون بگیرم !

تو دلم هزار تا بد وبیراه به خودم و کسانی که لیاقت ندارن گفتم !