X
تبلیغات
رایتل

" حُباب " - وحید کمالی

28 - تیر‌ماه - 1392
بسیارت گفت که چگونه است !

چگونه اش را به چه فهمیدی ؟  

مستِ غرورِ شهوت های نزوکشان گشته ایی

دستی تکان دهی ، حُباب های غفلت را می بینی

خسته ات کرده اند بیهودگی های پُرهیاهویِ خوش نقش و نگار

براستی گفته هایش را به چه شنیدی ؟

اصلا شنیدی ؟!

مرا نیز گفت ؛ اما نه به زبانِ تو !

همه اش فریاد بود و فغان

تنها فهمیدم که یه روز به مرگ نزدیکتر شدم

فردایش مُرده بود و حرفهای خشکیده بر لبانش

هنوز حبابها بر گرد سرت می رقصند

ولی او دیگر مُرده

شاید شیشه عمرش گوش شنوایی بود ؟!

ولی او دیگر مُرده

در دل تو ، در دل من و در دل دیگری

کمی از فریادش در گوشم مانده

تو نشنیدی و او بر سرِ من کشیدَش

به جای تو خریدارش گشتم

می دانستم روزی در نبودش هوسِ شنیدن خواهی کرد !

ولی او دیگر مُرده

شایدم هوسِ گفتن کنی ؟

شاید کسی چگونه ی تو را نیز نشنود

شاید آن روز همه مُرده باشند و حبابی هم نمانده باشد

اما تو بر سر دیگری فریاد نکش

تنها چون مُردگان بیاندیش !