X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

"مونومنتی از هیچ "

31 - مرداد‌ماه - 1392
برگِ عشق بر تَن کرده بودی

عطرِ عشق ، بویی آشنا و دلپذیر

شاید می خواستی خودت را عشق بنامی ؛  

شاید هم حسرتِ عشق به دل داشتی و یا شاید هم عُقده اش را ؟!

گویی نمی دانستی که هویتِ مرا دزدیده اند و من فرزندِ پدر و مادری هستم که هزاران سال

پیش مُرده اند و تنها مرثیه شان پابرجاست ؟!

چه می دانستی که هزاران سال است مرا به دایه ها داده اند ؟

چه می دانستی که به هیچ عشق می ورزی ؟

هیچی به وسعت و درازایِ آنچه که تو به آن می بالی ، همه وجودت که وجودی ندارد !

چه می دانستی عشقی که در سینه ات برای من داری از آنِ تو نیست بلکه سوزِ گوشه یِ

جگرِ مادرِ ماد پرورِ من است که گورَش نیز غبارِ دَمِ نسیمِ جانبخشِ سرزمینِ امروزی تو شده

وگرنه وجودِ تو از عشق چه می فهمد ؟!

تو فقط تکه ایی از آتشِ شهوتِ اهریمنی نه زیاد و نه کم

سقوطت دیدنی است

نگاهِ شرمسارِ شهوتَت در پسِ پرده یِ مقدسِ عشقی که از تاریخم دزدیدی دیدنی تر

همه چیزَت از آنِ من است

تو فرزندِ هیچی ، اما هیچی نه از جنسِ هیچِ من

هیچِ تو هرگز وجود نخواهد داشت

هیچِ تو هرگز آفریده نشد

تو مجالِ بودن نداری

سکوتِ خاکسترِ تاریخم در حالِ شکستن است

شاید ، شاید به حُرمتِ عشقم مونومنتی از هیچ برایَت بسازم

تنها و تنها به حرمتِ و عظمتِ عشقم به هیچ !
.
.
(وحید کمالی )