X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

" لخته های اشک "

14 - خرداد‌ماه - 1396
انگار برایت وجود نداشته ام ... خیالی بود و بس ...انگار مرا ندیده ایی ... درنگی بود و بس ...
حکایت هزاران بهارِ بر باد رفته ...گویی اصلا بهاری زاییده نشد  

...نه گلی شکفته و نه پروانه ایی پر کشیده ... گویی طبیت هرگز شاهد رقصِ پُر شوقِ شاپرکها نبوده ...

خنده هایم خُشکشان برده ...مات و مبهوت به نظاره ی طلوع ِ شومِ غمها نشسته اند ...

پایکوبی هایم بی رمق نقش زمینِ سیاه شده اند ...نیمه جانی هم اگر مانده بهرِ وداع با دیروزی است که ذهنِ آلوده یِ فردا ،خود را خسته ی یادش نخواهد کرد...

اشکهایم لخته بسته اند ..شاید می خواهند کهربایی باشند بهر حفظِ اشکهایی که در شادیهایم زاده می شدند...

پاییز در راه اما شوقِ ریختن بر چهره ی برگها نمایان نیست ...از ترس له شدن زیر پنجه های شومِ بی کسی به شاخه ها چسبیده اند...

پاییز در راه اما هیچ درختی قصدِ عریان شدن ندارد ...آسمان نویدِ زمستانی سیاه را داده است ... هیچ درختی خوابش نخواهد برد ...

حنجره ام به انتهای صدا رسیده است ...گوشی ناشنوا تمامِ صدایم را با خود بُرد ... دیگر فقط توانِ شنیدن دارم ...

روحم جراتِ تنها گذاشتنِ تنم را ندارد ...پیری فرتوت شده محتاجِ تیمار ...زخمهای عشق عمرش را کوتاه نمود ...

دلم دیگر حوصله ی تپیدن هم ندارد ...تیری در کار نیست تا سپر بلا شود ...آرشِ عشق هم کمانش پاره شده ...

.
(و.کمالی)