X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

دختری خیسِ بارانِ وحشت ، معلمی برای همه نسلها - وحید کمالی

28 - مرداد‌ماه - 1391

آره ...میخوام از خودم  بگم ، از خودِ خودم که نمیدونم از کجا شروع شدم ؟..تا کجا میرم ؟...و تا کجا میمونم و کجا تموم میشم ؟!

خب... خودم رو از وقتی شناختم که تویِ کودکی هام دوست داشتم بزرگ که شدم معلم شوم، معلم ادبیات، آره آرزویی که توی ذهنم مدفون شد و یا بهتره بگم دفنش کردند... !

آره اون موقع ها عاشق معلم شدن بودم البته درس خوندنَم هم به درد خودم میخورد چون راستش نمیخوندم ویا خیلی کم میخوندم وهمین که از درسی نمره 10 میگرفتم و یا آخر سال قبول میشدم کلی ذوق میکردم.دختر شلوغی نبودم ولی خب شیطنت تا دلت بخواد.

به کلاس اول راهنمایی رسیده و کمی قد کشیده بودم . گاهی به فکر و خیال فرو میرفتم و تو خیالم خودمو یه خانم معلم میدیدم که سر کلاس داره به بچه ها درس میده و باهاشون میگه و میخنده .

یه روز از مدرسه که برمیگشتم دیدم مهمان زیادی داریم و خونه مون  شلوغه ، از خواهرم پرسیدم چه خبر شده ؟ اینا کی هستند که اومدن خونمون ؟

گفت : برات خواستگار اومده ...!

منم که اصلا معنی و مفهوم کلمه خواستگار رو نمیدونستم ، بدون اهمیت به حرفی که شنیدم کیف و کتابم رو یه گوشه حیاط خونه گذاشتم و بدو رفتم بیرون و با دوستام که تو کوچه جمع شده بودند شروع کردم به بازی کردن .

همون روز بزرگترها تو دنیای خودشون قول و قرارشون رو گذاشته بودند و همه چی رو تموم کرده بودند و منم تو دنیای بچگی خودم بی خبر بودم از سرنوشت شومی که در انتظارم بود، اون شب همه چی رقم خورده بود و آینده و زندگی و آرزوهای من تباه ... !

حدود سه سال گذشت و من تازه سال سوم راهنمایی رو تموم کرده بودم که یه روز سر و کله ی یه عده پیدا شد و دوباره ریختن تو خونه مون ...کاش قلم پاهاشون میشکست و نمی آمدند ... ! ، اون وقتها وقتی دو خانواده میخواستند با هم وصلت کنند وقتی میدیدند طرفشون یه اسم و رسمی داره دیگه باقی قضایا خود بخود کنار میرفت و کم رنگ میشد و حق و حقوق و اینجور چیزها هم که معنی نداشت. بعد از ورود خانواده خواستگار و کمی صحبت و گفتگو خواهر و زن برادرم اومدن داخل آشپزخانه و به من گفتند که وقت ازدواجت رسیده و دیگه باید شوهر کنی و بری خونه بخت .

اول حرفاشون رو نمیفهمیدم و نمیدونستم واقعا دارن چی میگن ! خونه بخت ؟! شوهر ؟! ازدواج ؟! و... کلمات و چیزهایی که تو تمام زندگیم حتی یه لحظه هم رو معنیشون مکث نکرده بودم و خیلی برام غریب می آمدند.

فرداش مادرم و خواهرهام کمی برام توضیح دادند و هرکدوم با منطق ناقص خودشون یه چیزهایی رو نصفه نیمه تو ذهنم فرو کردند اما واقعیت چیزی بود که من هیچ تجربه و آشنایی باهاش نداشتم ، بعد از شنیدن حرفهاشون کمی به دخترهای محله مون و اونایی که دیده بودم ازدواج کرده اند فکر کردم و دیدم هرکی ازدواج کرده دیگه با مدرسه و درس و خوندن خداحافظی کرده ... یه لحظه احساس کردم همه آرزوهام به خطر افتاده ، همه رویاهام و از همه مهمتر " معلم شدنم در آینده " ، تنم میلرزید ، بغض گلوم رو فشار میداد و همه وجودم یهو ویران شد . بلند شدم رفتم اتاق بغلی و شروع کردم به گریه کردن ...نمیدونستم باید چکار کنم ، ذهن و فکرم از کار افتاده بود.

علیرغم اصرارهای مادر و خواهرم و دلداریهاشون (دلداریهایی دال براینکه تقدیر و سرنوشتت همینه ! ) و تهدیدهای پدرم و برادرهام باز مخالفت کردم و سعی میکردم واژه " نه " رو بهشون بفهمونم حتی تا یه هفته اعتصاب غذا کردم و خودمو تو یکی از اتاقهای خونه حبس کرده بودم و همش کارم شده بود گریه و زاری .هرروز که میگذشت نفرتم از موضوع بیشتر میشد و درک بیشتری از بدبختی که در انتظارم نشسته بود پیدا میکردم .همش به خودم میگفتم میخوام درس بخونم و معلم بشم ، میخوام وقتی معلم شدم شوهر کنم ، میخوام ...  ، میترسیدم ، نمیدونستم چطور میتونم حرفم رو بهشون بفهمونم ؟

تو این یه هفته خانواده ام همش می آمدن سراغم و به جای ذره ایی فکر کردن به حرفها و گریه و زاری من همش میگفتند : خونواده به این خوبی ؟! پسر به این خوشتیپی و باکلاسی ؟! اسم و رسم دار و ... ؟! دیگه چی میخوای دختر ؟! میخوای لگد به بختت بزنی ؟! تا ما زنده ایم نمیزاریم ! از هرکی هم پرسیدیم و نظر خواستیم میگن خونواده خوبی هستند و پسره هم نمونه یه آدم بی نقصه ، محاله از دستش بدیم !

بعد از یه هفته گریه و زاری من و اهمیت ندادن خانواده ام به حرفها و خواسته هام و کمی هم کتک خوردن و شنیدن انواع و اقسام حقارتها ، با هزار بدبختی و با چشمهای پر از اشک  پای سفره و بساط عقد نشوندنم .دلم میخواست همون لحظه بمیرم ، همش تو فکر فرار بودم ولی به کجا ؟ چطور و پیش کی ؟! من که هیچکی و هیچ جا رو بلد نبودم ، تازه از طرفی برای آبروی خانواده ام هم میترسیدم که یه موقع مردم چیزی نگن و یا طعنه ایی نزنند .

از همه بدتر این بود که کنار کسی نشونده بودنم که نه میشناختم و نه دوستش داشتم ، حتی نمیدونستم دوست داشتن و عشق یعنی چی ؟ هیچ تجربه و آگاهی در این زمینه نداشتم. حتی دلم نمیخواست بهش نگاه کنم و همش سرم رو پایین انداخته بودم مثل کسی که کاملا تسلیم و اسیر شده ، این احساس تمام و کمال برهمه وجودم سنگینی میکرد ؛ " فروختنم " و همش به خودم میگفتم این مراسم فروش منه . من یه حیوان یا یه برده هستم .

راستش تو مدرسه و بین دوستام گاهی صحبتهایی در مورد عشق و دوست داشتن میشد ولی من اصلا گوش نمیدادم و همیشه فکر معلم شدن ذهنم رو مشغول خودش کرده بود.بیشتر دنبال شیطنتهای بچگیم بودم واینکه سربه سر دوستهام بزارم .همش بازی و غرق در بچگی های خودم .از موضوع عشق گذشته اصلا نمیدونستم سکس یعنی چی و تا شب عروسیم از این موضوع بیخبر بودم حتی وقتی قبلش خواهر و زن داداشم میخواستن در موردش باهام صحبت کنند من عصبی میشدم و بهشون گوش نمیدادم .چی بگم ؟!

شب عروسیم وحشتناکترین شب زندگیم بود و هیچوقت اون وحشت از ذهنم پاک نمیشه ، یه جور حس نفرت ، ترس شدید ،اضطراب و بیقراری بهم دست داده بود و داشتم به حد جنون میرسیدم ، تمام تنم میلرزید و احساس میکردم به آخر دنیا و به یه جهنم رسیده ام هیچ راه فراری هم نبود .اون وقتها آگاهی آدمها از مسایل عاطفی و عشق و سکس و از این حرفها مثل امروز نبود که بچه های 7-8 ساله هم تا حدی با این موضوعات آشنایی دارند .من هیچ آگاهی و ذهنیت و تجربه ایی در این زمینه ها نداشتم و یکباره در شرایطی قرار گرفته بودم که احساس میکردم در دنیایی از وحشت و ترس افتاده ام .

مرد زندگی ام هم با توجه به 13 سال اختلاف سنی که نسبت به هم داشتیم خیلی عجیب و غریب به نظر می آمد . من حدود 15 سال داشتم ولی اون به هرحال در سنی بود که با این موضوعات آشنایی داشت و شاید هم چندین تجربه . احتمالا خونواده اش هم خیلی تو گوشش خونده بودند که گربه رو باید دم حجله بکشی و باید از همین شب اول زن زندگیت رو مطیع و برده خودت بکنی طوری که هیچوقت جرات نکنه جلوت قد علم بکنه و یا بدون اجازه ات تکان بخوره و ... چون همه چی رو با توحش و تهدید و زور شروع کرد تازه بعدا فهمیدم مست هم بوده چون اون شب بوی الکل زیادی از دهنش میمآمد و بدنش بوی بدی به خودش گرفته بود .

اون شب همه چی برای من تموم شده بود ، اسیر مرد، خانواده ،زندگی و سرنوشتی شوم شده بودم و وحشتناک تر از همه اون بود که نمیتونستم کاری هم بکنم .تصورش رو بکن من دیگه مال خودم نبودم چون فروخته شده بودم به یک سری آداب و سنت و فرهنگ و مصلحت و از این چرندیات .همش تواین فکر بودم که امشب کی تموم میشه هرچند دیگه فردا برام بی معنی و بی ارزش بود .

همین که نزدیکم میآمد وحشت میکردم ولی جرات نداشتم حتی فریادی بزنم انگار تو یه غار تاریک و وحشتناک گرفتار یه هیولا شده بودم وصدام به هیچ جا نمیرسید از طرفی مراسم هم در خونه برگزار شد و اقوام زیادی از طرفین دعوت شده بودند .اون وقتی میدید من میترسم فکر میکرد دارم اذیت و تحقیرش میکنم این بود که خیلی وحشتناک شده بود برام .اون نمیدونست که من از این موضوع آگاهی ندارم و چیزی در این باره نمیدونم .از چشمهام تنفرم رو نسبت به خودش میخوند و میدونست هیچ علاقه و عشقی نسبت بهش ندارم به همین خاطر انگار میخواست ازم انتقام بگیره!

تازه آخر شب تعدادی از خانواده طرفین پشت در ایستاده بودند ، پشت در اتاقی که قرار بود ناسلامتی دونفر .... !

فرداش اولین روز نگون بختی و بردگی من شروع شد و قلاده بردگی به گردنم افتاده بود . شب عروسیم چنان وحشتی به روحم نفوذ کرده بود که من از همه چی و همه کس میترسیدم واز شوهرم بیشتر از همه ، حتی وقتی سایه اش رو میدیدم تنم میلرزید .همش دعا میکردم خونه نیاد !

زندگی مشترکم تو خونه باباش شروع شد جایی که خونواده باباش و چندتا پسر و دختر و عروسهاشون هم اونجا بودند و من تازه وارد جرات نفس کشیدن هم نداشتم چون با کوچکترین حرفم که به میلشون نبود زیر باران متلک و بد و بیراه و پوزخندشون قرار میگرفتم .

روزبروز از خودم و آدمهای دور و برم  متنفرتر میشدم  چون اینکه با پدری زورگو و برادرشوهرهای زیاد و مادرشوهری بی منطق و خواهرشوهرهایی فرصت طلب و هم عروسهایی خودخواه و بی جنبه زندگی کنی برام غیرقابل تحمل و هضم بود .در حقیقت از دوران کودکیم و اون همه آرزو و رؤیا و خیال جدا شده و تو یه باتلاق افتاده بودم .هنوز هم وقتی به اون ایام فکر میکنم تنم میلرزه و میترسم.

چندسالی خودم رو فریب میدادم و مدام به خودم میگفتم به هرحال یه روز همه چی درست میشه و حداقل ازدست این آدمها راحت میشی و ازاین شرایط میای بیرون ولی هرچی میگذشت وضع بدتر میشد چون با گذشت زمان از مسایل بیشتری در مورد خانواده همسرم آگاه میشدم.

ناامیدی ام به مرحله ایی رسیده بود که به فکر افتادم که باید راهی برای عادت کردن به این شرایط و داشتن چنین همسری پیدا کنم و به خودم بقبولانم که شریک زندگیم کسی نیست جز کسی که دارم باهاش زندگی میکنم وکم کم این احساس رو در خودم بوجود بیارم که با وجود داشتن این خانواده و اخلاقهای بد شوهرم مجبورم دوستش داشته باشم البته درتمام مدت زندگی مشترکمون هیچوقت نتونستم واژه دوست داشتن رو به زبان بیارم و بهش بگم .

همسرم یکی دوسال اول رفتارهای مشکوکی داشت ولی زیاد تابلو نبود و من هم زیاد به موضوع اهمیت نمیدادم از طرفی هم متاسفانه چون آگاهی نداشتم همون سال اول باردار شدم و ناخواسته مسوولیت یه زندگی دیگه هم به گردنم افتاد.

یه روز که میخواستم لباسهای همسرم رو مرتب کنم  تو جیبش یه چیزی پیدا کردم که حس کردم چیز بدیه و البته اون موقع ندونستم که این چیزی که پیدا کردم تریاکه و عامل تباهی زندگی من .تو نایلون پیچیده شده بود برداشتم و بردم نشون مادرش دادم تا شاید اون بدونه چیه و بهم بگه .وقتی نایلون رو دادم به دستش گفت : چیزی نیست اینو برای من خریده ، دارو هستش چون من قند خون دارم !

اون میدونست ولی به روی خودش نیاورد و نمیخواست من از موضوع باخبر بشم و وقتی همسرم هم فهمید که من تو جیبش تریاک پیدا کردم کلی داد و بیداد کرد و هرچی از دهنش اومد بارم کرد ، منم جرات نداشتم چیزی بگم و یه جوری شده بودم که انگار مرتکب گناهی نابخشودنی شده ام .

بعدا وقتی از کسان دیگری سوال کردم و فهمیدم چیزی که پیدا کردم تریاکه دیگه نتونستم تحمل کنم و این آغاز مشاجره و شکافی بزرگ در زندگی مشترک ما بود . بعد از مدتها تازه فهمیدم که همسرم قبل از ازدواج وارد دنیای مواد مخدر شده و خانواده اش پیش خودشون فکر میکنند اگه ازدواج کنه سر به راه میشه و منم بدون اینکه چیزی بدونم اسیر و قربانی زندگی باهاش شده بودم ، منی که تو خانواده ایی بزرگ شده بودم که حتی سیگار هم مصرف نمیکردند.ناخواسته به دام خانواده ایی افتاده بودم که محیط زندگیشون مثل یه باتلاق واقعی بود .

همسرم هم از وقتی فهمید دستش برا من رو شده دیگه هیچ ابایی نداشت و آشکارا جلو چشم من مواد مصرف میکرد و چیزی به اسم حرمت و احترام برا من قائل نبود و اگه یه موقع من کوچکترین اعتراضی هم میکردم مساوی بود با شکستن وسایل و اثاثیه خونه و داد و بیداد و بی آبرویی . از اون بدتر این بود که پای دوستان هم بساطش هم به خونمون باز شده بود و دیگه حتی تو خونه هم نمیتونستم راحت استراحت کنم .تا صبح پای بساطشون مینشستند و منم از ترس اصلا نمیخوابیدم چون واقعا نه به همسرم و نه به هیچکی از دوستاش اطمینان نداشتم و هرلحظه منتظر حادثه ایی و فاجعه ایی بودم ...بیچاره بچه ایی که تو شکم داشتم .

دخترم که دنیا اومد و کمی بزرگ شد دیگه میترسیدم نکنه دوستای نااهل باباش بیچاره اش کنند و هراز گاهی به بهانه ایی قهر میکردم و میرفتم خونه بابام ، خانواده ایی که منو فروخته بودند ولی خب جای دیگه ایی نداشتم و وقتی هم اونجا بودم شبها تا صبح با مادرم گریه میکردیم بیشتر موقعی که همسرم نمیگذاشت دخترم رو با خودم بیارم .هر وقت هم برمیگشتم آش همان و کاسه همان فایده ایی که نداشت .

همسرم آنقدر وارد دنیای اعتیاد شده بود که هیچ راه برگشتی نداشت چون آنقدر آلوده شده بود که چند بار هم که با قسم و قرآن راضیش کردم ترک کنه دوباره تا چشم منو دور میدید مینشست پای بساطش . هنوز هم صدای شکستن اثاث خونه ، اجاق گاز ، تلویزیون ، سماور و ... تو گوشمه .من و دخترم هم کاملا روانی و عصبی شده بودیم وتو این 6-7 سال کاملا قاطی کرده بودیم .تنها کسی که داشتم برای اینکه بتونم پیشش گریه کنم و حداقل حرفامو بهش بزنم مادرم بود تنها اون بود که کمی حمایتم میکرد وگرنه پدر و برادرهام انگار وجود نداشتند .

مادرم هم آنقدر غصه من و زندگیم رو خورد تا آخرش مریض شد و بعد از یکی دوسال دوا و درمان و دوندگی تو بیمارستانها و عمل جراحی و شیمی درمانی نهایتا فوت کرد ، دخترم هم افسردگی شدید گرفته بود و پیش هر دکتری میبردم فایده نداشت ، دیگه دیدم خودم و زندگیم که هیچ دخترم هم داره از دست میره و دیگه نتونستم تحمل کنم .یه روز که همسرم خونه بود نشستم جلو پاش زانو زدم و با التماس و گریه و زاری گفتم تو رو خدا و به خاطر دخترت بس کن دیگه ، با من که هیچ ولی با سرنوشت دخترت دیگه بازی نکن و بیچاره اش نکن ، من هیچی ازت نمیخوام فقط و فقط دور این موضوع رو خط بکش و از این دوستانت فاصله بگیر .خیلی التماسش کردم خیلی .گفتم بیا از اول شروع کن حتی اگه خونه و زندگیمون رو هم فروختی مهم نیست فقط خودت رو اصلاح کن .بیا و مردانگیت رو اثبات کن و بگو که میتونی برگردی .

بعد از کلی خواهش و التماس و گریه و زاری که کردم برگشت و با صراحت تمام گفت : من مسوول زندگی تو و دخترت نیستم و دوستام برام در اولویت قرار دارند تو هم دوست داری بمان و دوست نداری به سلامت .دیگه هیچی نگفتم و از اون روز دیگه کاریش نداشتم تا یه روز که تصمیم خودمو گرفته بودم بهش گفتم من ترکت میکنم .فکر میکرد دارم باهاش شوخی میکنم و یا تهدیدش میکنم ، باورش نمیشد چون گفت نمیتونی و عرضه اش را  نداری و به خاطر دخترت مجبوری بمونی اما دیگه جایی برای موندن من نمانده بود .خلاصه کارمون به دادگاه کشید و نهایتا بعد از چندین جلسه دادگاه وقتی من گفتم از تمام حق و حقوقم میگذرم فقط دخترم رو میخوام ، به طلاق رضایت داد.

با هر بدبختی بود از اون آدمها و اون لجنزار خودم و دخترم رو کشدیم بیرون .فکر کردم راحت شدم و دیگه حداقل میتونم از این به بعد مالک خودم باشم و دخترم رو بزرگ کنم اما بدبختیهای دیگه و مشکلات جدید شروع شد.

جایی نداشتم برم ، نه خونه نه کار و نه هیچ ، مجبورا باید میرفتم خونه بابام و اونجا میموندم .اوایل بابام از پذیرش دخترم خودداری میکرد و تا مدتها با قبول دخترم در خانه اش مخالفت داشت  و از طرف دیگه سئوالات مردم و در و همسایه و نصیحتهایی که همش رو باید میریختم تو زباله دونی .مردمی که تا دیروز میگفتند : گذشته و به خاطر دخترت تحمل کن حالا میگفتند چرا بچه مردم رو آوردی خونه بابات ؟ تازه چطور میخوای بزرگش کنی و خرجش رو بدی ؟ دختره ها  ... میدونی دختر یعنی چی ؟!

 انگار همه دست تو دست هم داده بودند که من و دخترم رو بیچاره و بدبخت کنند ، کسی که کمک  نمیکرد همه فقط نیش میزدند و کنایه و طعنه و ... مدتها گذشت تا من و دخترم دوباره تونستیم تو محیط خونه بابام کمی آرامش بگیریم ...چه روزها و چه شبها که خودمو تو خونه حبس نمیکردم تا نکنه یکی حرفی در بیاره یا تحقیرم کنه .

الان حدود 10 ساله که میگذره ومن با تحمل سختیهای بسیار از همه نظر تک وتنها تونستم به زندگیم ادامه بدم و بهتره بگم فقط زنده بمونم .بارها خواستم خودمو بکشم اما تنها عاملی که مانع میشد وجود دخترم بود ، به خودم میگفتم اگه خودمو بکشم دخترم کسی رو که نداره ازش حمایت کنه و حتما زیر دست و پای زندگی بیرحم و توی این محیط ناسالم و آدمهایی که همش به فکر خودشون هستند حتما ازبین میره و بیچاره میشه.این بود که به خاطر دخترم همه سختیها رو تحمل کردم .

الان دخترم بزرگ شده و خوشبختانه داره مراحل درس و زندگیش رو طی میکنه ، از لحاظ روحی هم خیلی بهتره و میشه برق امید رو تو چشماش خوند و یه دنیا آرزو داره . دوست دارم معلم بشه چیزی که برای من تنها بصورت یک رؤیا ماند . میخوام روی پای خودش باشه و خودش برای آینده اش تصمیم بگیره ، برای زندگیش و برای انتخاب شریک زندگیش .دلم میخواد با عشق وارد دنیای زندگی مشترک بشه و دوست داشتن رو تجربه کنه و ازش لذت ببره .

منم کنارش میمونم و ازش حمایت میکنم .میخوام نظاره گر شادیهاش باشم و اجازه ندم قربانی امیال دیگران بشه و یا چیزی رو به زور بهش تحمیل کنند .میخوام به جامعه ام و آدمهای دور و برم بفهمونم که میشه آزاد بود و آزاد زیست .

تو این مدت 10 ساله چند بار خواستگار داشتم و کسانی هم بودند که جایگاه اجتماعی نسبتا خوبی داشتند اما میترسیدم جواب مثبت بدم چون دیگه نمیتونستم کسی رو باور کنم و از طرفی هم به خاطر دخترم نمیتونستم به راحتی در این مورد تصمیم بگیرم این بود که از همون اول جواب رد میدادم .دنیای ما و محیطمون خیلی مبهمه ، جامعه ایی که من در آن زندگی میکنم قابل اعتماد نیست .آدمها رو خیلی سخت میشه شناخت .ظاهر و باطنشون خیلی با هم فرق داره .شایدم به خاطر زندگی و تجربه تلخی که داشتم اینجور فکر میکنم ولی این واقعیت جامعه ما هستش جامعه و فرهنگی که تبدیل به قربانگاه آدمها شده و بسیاری رو بی خواست خودشون در مسیرهای شومی از زندگی قرار میده ....

به خودم قول داده ام تا برای دخترم بمونم و ادامه بدم .سختیها و مشکلات هرچی هم باشند از پیش رو برشون خواهم داشت چون میخوام دخترم معلم بشه و به دخترهای جامعه مون درس آزادی و انسانیت بده .

میخوام بمونم و فریادم همیشه تو گوش جامعه باشه . میخوام به این جامعه و فرهنگ بگم هرچند نگذاشتید خودم باشم و به زور در مسیر سقوط قرارم دادید اما من هرگز سقوط نخواهم کرد و هرچند نتونستم معلم بشم ولی وجودم آموزگاری دلسوز برای دختران جامعه ام خواهد بود .

من بدون حضور در کلاس درس معلم شدم چون خیلیها از زندگی و سرگذشت من درس میگیرند ، درس زندگی و خودبودن و تسلیم نشدن ....     

اینهایی که گفتم مختصری از داستان تراژیک هزار و یک شب زندگیم بود .علیرغم تجربه دنیایی پر از بی اقبالی و بدبختی آنچه برام مهمه اینه که من هنوز هستم و دخترم نیز در کنارمه و وقتی بهش نگاه میکنم و خنده رو تو چهره اش میبینم خدا رو شکر میکنم که زندگیم بی ثمر نبوده و دستاوردی بزرگ دارم که یه دنیا برام ارزش داره و اونم کسی یا چیزی نیست به جز ؛

 " دخترم ".